ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )
215
شرح نهج البلاغة ( فارسي )
معاذ : پناهگاه . وسيل : جمع وسيله ، وآن هر چيزى است كه انسان را به خدا يا غير خدا نزديك كند . صلاة : ميان چند معنى مشترك است . واز ناحية خداوند به معناى رحمت است . نبىّ : يا از ريشه نبوّت گرفته شده كه به معناى رفعت است ، زيرا مقام پيامبر برتر از مقام مردم است ورئيس آنهاست . بنا بر اين در ريشهء كلمه همزه وجود ندارد . ويا از « نبأ » كه به معناى خبر است گرفته شده است ، چون پيامبر از خداوند متعال خبر مىدهد . امّة : مردم ، جمعيت . منتخب : برگزيده ، منتخب . سلالة الشيء : خلاصه وعصارهء چيزى . چنان كه نطفه ، سلالهء انسان است وبه فرزند انسان سليل مىگويند . مجد : در أصل به معناى بزرگوارى است ، مجيد يعنى كريم وماجد نيز به همين معناست . اعرق الرّجل : داراى نسبت والا ، وآن كسى است كه ريشه در بخشندگى دارد . عصم : جمع عصمت ، به معناى منع وبازداشتن است . مىگويند فلان عصمة الخلق ، يعنى فلانى كسى است كه آزار را از مردم دور كرده است واز آنها حمايت مىكند . منار : نشانهء راه . « منار » لفظ مفرد است والف آن از واو به وجود آمده است ، وگاهى به معناى جمع مناره به كار مىرود چنان كه سيّد رضى در اين جا به معناى جمع گرفته است وبه همين دليل صفت آن را مؤنّث آورده است ، هر چند اين جمع قياسي نيست ، زيرا وزن مناره مفعله است وقياس جمع مفعله ، مفاعل است . وبدين ترتيب جمع مناره « مناور » مىشود . جوهري گفته است : برخى كه مناور را منائر آوردهاند همزهء اصلى را به همزهء زائد تشبيه كرده ودر جمع آن ، را حذف كردهاند . مثاقيل : جمع مثقال وآن چيزى است كه با آن طلا ونقره را وزن مىكنند ورفته رفته معناى جنس را پيدا كرده است ، چنان كه گفته مىشود يك مثقال مشك ومانند آن وبه تدريج از معناى محسوس به معناى معقول ومقادير عقلي منتقل شده ، چنان كه گفته مىشود يك مثقال فضيلت وگفته مىشود اين شيء در ازاى آن است وقتي كه در مقابل وبرابر آن شيء باشد به معناى وزن كردن وعوض قرار دادن به كار رفته است .